نگاشته شده توسط: haparot | نوامبر 3, 2009

خدا از هرچه پنداري جدا باشد , خدا هرگز نمي خواهد خدا باشد

هنگاميکه موسي پس از دريافت پيام از سوي خداوند پي شبان مي رود تا او را وادارد تا همان راز و نياز خويش را با خداوند ادامه دهد و به او بگويد که خداوند رازو نياز شبان را دوست دارد ، زمانيکه موسي پس از ماه ها شبان را مي يابد و او را در حال راز و نيازي ديگر با خداوند مي بيند اين چنين شبان به موسي پاسخ مي دهد :
هيچ آداب وترتيبي مجو
باز چوپان هرچه مي خواهد دل تنگت بگو
نه از افسانه مي ترسم نه از شيطان
نه از کفر و نه از ايمان
نه از آتش نه از حرمان
نه از فردا نه از مردن
نه از پيمانه مي خوردن
خدا را مي شناسم من از شما بهتر
شما را از خدا بهتر
خدا از هرچه پنداري جدا باشد
خدا هرگز نمي خواهد خدا باشد
نمي خواهد خدا بازيچه ي دست شما باشد
که او هرگز نمي خواهد چنين آيينه اي وحشت نما باشد
هراس از وي ندارم من
هراسي را از اين انديشه ها در پي ندارم من
در عالم بيم از آن دارم
مبادا رهگذاري را بيازارم
نه جنگي با کسي دارم
نه کس با من …
بگو موسي بگو موسي پريشان تر تويي يا من


پاسخ

  1. سلام بر دوست عزیزم .. وبلاگ شما را اینجا فیلتر کرده اند ولی به مدد فیلترشکن این سد را می شکنیم و می آییم . شعر بسیار زیبایی است اجازه میخوام نقل اش کنم . راستی شاعرش کیه ؟

    • ایییی، فیلتر شدم؟‌ای بی‌ جنبه ها، طاقت یک هپلی هم ندارند. معلوم می‌شه کارشون تمومه.مرسی‌ رفیق که خبر دادی و سپاس که سر میزنی‌. هپلی با همین چیزا زندهست.;-)

  2. merci


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.