دیروز داشتم از جلو دکّه روزنامه فروشی رد میشودم، دیدم شرایط جدیدی برای ورود به بهشت وضع شده، فکر کردم پس تکلیف اینهمه مردمی که به روزنامه دسترسی ندارند، چی میشه؟ تکلیف کسانی که بدون شناختن ولی جامع الشرایط ما از این دنیا رفتند. کسانی که شعبه همه جور دغل و خدا فروشی را دیده بودند الا شعبه جدید ولایت و ائمه اطهار. این شد که کمی شاکی شدم. شب تو خلوت خودم داشتم با خدا درد دل میکردم که آخه این چه وضعی هست. خدا گفت: نگران نباش. حکومتهای جبار یک روند آبشاری دارند از پایین به اوج میرسند و از اوج ناگهان سقوط میکنند. و در اوج هم از هیچ فرومایه گی ابا ندارند. ولی وقتی سقوط میکنند یاد این شعر معروف میافتند که ناگهان چه زود دیر میشود. وقتی در اوج هستند من را هم بنده نیستند چه برسد به اینکه در بند و غم شما باشند . ولی برای برطرف شدن ترس من از جهنّم و بهشت و عذاب و دوزخ این داستان را هم گفت و رفت. شما هم بخوانید, خالی از لطف نیست:
در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند. فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد… به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم.کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی دهم.
پن. من منتظر این مرد دانا هستم. هر چند اعتقاد قلبی دارم که سیمرغ یعنی سی مرغ نه یک مرغ به نام سیمرغ و راه نجات از میان آگاهی جامعه (سی مرغ) میگذرد نه آمدن یک قهرمان یا با عبا یا با کت و شلوار.
روزی مردم ما شاید به این آگاهی برسند که ما سی مرغهای قصه سی مرغیم. و سعادت ما از آگاهیمان سرچشمه می گیرد. مصللح آخر خواهد آمد وقتی ما آگاه باشیم
توسط: کودک در اوت 7, 2010
در 08:59